با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،
با تو اكنون چه فراموشيهاست .
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
- خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
- آويزد
*****
دشتها نام تو را مي گويند .
كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سينه ام آينه اي ست،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
...
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
ذن
درست نشستن ، درست نفس كشيدن ، در بحر تفكر غوطه ور شدن ، تا به روشن بيني رسيدن ، ذن طريقتي است كه راه رستگاري ، رهايي و انساني را پيوسته به ما مي آموزد ، ذهن ما فارغ از رنگها و نيرنگ هاست او سياه و سفيد و زرد نمي شناسد فقط به رنگ خون توجه دارد ، ذهن من و تو همه خون ها را پاك ميداند ، اگر آلودگي هست در انديشه هاست در انديشه ايم تا زنگارهاي جهل و ناداني را ابتدا از انديشه خود وسپس از انديشه انسانها بزدائيم .
جان بگيرم چون كه من ذن بشنوم
چون به ذن بنشينم از دل بشنوم
ذن بود راه رهايي بهر من
مي نگارد بحري از افكار من
ذن من فارغ ز نيرنگ است و رنگ
ذن من خون مي شناسد بي درنگ
ذن من ني ذن يك بودايي است
خوش بگفت استاد ، ذن پويايي است
كامي سما :
استقرار ، ايستادن ، به قائم ، به ذات ، ذات انساني به معناي ذات ما سرشت ما .
فرمان ذن ما بود
ايستادن استقامت را بود
ايستادن در قبال ذات حق
جان به كف آماده اندر راه حق
ايستادن قد علم كردن به ظلم
مركز طغيان و ره بستن به ظلم
ايستادن دست دادن را به مهر
متحد گشتن يكي گشتن به مهر
سن سه سرو :
تولد انديشه ، دست چپ اشاره به اوج آسمانها ، به سوي اعتقادات انساني و مسئلت جستن از پروردگار هستي بخش ، دست راست اشاره بر پوسته زمين ، كه جسممان از آن برخاسته و بدان باز مي گردد. سوگند ياد ميكنيم در از بينبردن جمود فكري جوانان كهولت فكري پيران و ركود فكري فعالان آني از پاي ننشينيم و از روي فرين ، پي و پشتيبان نبرد نيكي با بدي باشيم .
نمايد دست تو
وان بود سوگند امر سنسرو
دست چپ سوگند بر عرش خدا
آن يكي دست دگر سوگند بر فرش خدا
سنسرو سوگند همره در نهان
وين نهان پاكي و عز است و جان
سنسرو سوگند بر پيران پارس
جانشين بر پشته ايران پارس
سنسرو از جا كند در اين زمان
انجماد فكري نسل جوان
سنسرو محوي بود بس بي امان
بر ركود فكر فعال جهان
سنسرو نابود سازد بي گمان
پيري فكر و كهولت در جهان
اين سخن كوتاه كردم والسلام
سنسرو سوگند يك مرد تمام
جين جاي :
زانو زدن ، به افتادگي ، به مردي و مردانگي ، به آزادي و آزادگي ، به گفتار نيك به بيان – كردار نيك به عيان – پندار نيك به نهان ، همراه راه كمال و تكوين و تعالي ز خودسازي و خودشناسي ، جامعه ياري و جامعه ش
ميروم سجده به امر جينجاي
مي زنم زانو به درگاه خداي
مردي و مردانگي ، افتادگي
درس جينجاي اين بود ، آزادگي
كانگاي :
به ناشناخته هاي آدمي آي. برقراري ترازوي عدالت ، لمس تجربه ، كه شالبند مقدس توست . ترس را از خود دور كن همراه ، به اراده مسلط شويم ، خود و زندگي را بجوئيم و پيدايش كنيم .
ناسي مردم ياري و مردم شناسي ، خودآشناسي و خدا شناسي است ؛ به خودآ
متو :
متو ضربه مشت مستقیم در طریقت داناییست ، به معنای من ـ تو ـ ما ،است . آن که خواهد من تو ما نشویم خانه اش ویران باد . متو آهنگ وحدت فکر انسانهاست ، متو نابود گر جمود و رکود و کهولت فکریست ، متو راز اتحاد و همبستگی است برای رهایی از هر گونه قید و بند و اسارت . متو زندگی کردن در آزادی و زیبایی مطلق است ، به دور از لذایذ حیوانی .
متو :
متو ضربه مشت مستقیم در طریقت داناییست ، به معنای من ـ تو ـ ما ،است . آن که خواهد من تو ما نشویم خانه اش ویران باد . متو آهنگ وحدت فکر انسانهاست ، متو نابود گر جمود و رکود و کهولت فکریست ، متو راز اتحاد و همبستگی است برای رهایی از هر گونه قید و بند و اسارت . متو زندگی کردن در آزادی و زیبایی مطلق است ، به دور از لذایذ حیوانی .