وحشی بافقی

وحشی
 

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببرد

بی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد

خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشت

دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد

ما و میخانه که تمکین گدایی‌در او

شوکت شاهی اسکندر و دارا ببرد

جام می کشتی نوح است چه پروا داریم

گر چه سیلاب فنا گنبد والا ببرد

جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند حرام

که به پیش دگری دست تمنا ببرد

عرصهٔ ما به مروت که ز عالم کم شد

هدهدی کو که به سر منزل عنقا ببرد

شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند

پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد

خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز

آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد

وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنیم

ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد

  • اي دل بشارت مي‌دهم خوش روزگاري مي‌رسد
  • يا درد و غم طي مي‌شود، يا شهرياري مي‌رسد
  • گر کارگردان جهان، باشد خداي مهربان
  • اين کشتي توفان زده هم بر کناري مي‌رسد
  • انديشه از سرما مکن سر مي‌شود دوران وي
  • شب را سحر باشد ز پي‌، آخر بهاري مي‌رسد
  • اي منتظر! غمگين مشو قدري تحمل بيشتر
  • گردي به پا شد در افق، گويي سواري مي‌رسد!
  • يار همايون منظرم آخر درآيد از درم
  • اميد خوش مي‌پرورم زين نخل باري مي‌رسد
  • کي بوده است و کي شود ملک غزل بي‌ حکمران
  • هر دوره آن‌را خواجه‌اي يا شهرياري مي‌رسد
  • «مفتون» منال از يار خودگر با تو گاهي تلخ